آرزوی آرزو

شکسبیر دمت گرم، زدی به هدف
نویسنده : مهدی رحیمی - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢
 
شکسپیر گفت:
 من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
 برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،
 انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات
عشق بورز ..
خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و ..
قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن
قبل از اینکه بنویسی » فکر کن
قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش
قبل از اینکه دعا کنی » ببخش
قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن
قبل از تنفر » عشق بورز
زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

 


 
 
که چی بشه؟
نویسنده : مهدی رحیمی - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٥
 

وصفه زندگی ما همش شده  انتظار
همش منظریم تا یه چی بشه، تا بعدش ببینیم چی میشه، اگه شد باز منتظریم یه چی بشه، اگه هم نشد باز منتظریم یه چی دیگه بشه.


 
 
آموخته ام
نویسنده : مهدی رحیمی - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧
 

داشتیم زندگیمونو می کردیما!
یهو یه اطلاعیه تو سایت سازمان سنجش حسابی منو استرسی کرد،مجبورم خودممو مشغول نگه دارم، تو این مشغولی این متنو از یه سایت پیدا کردم که خیلی چیزای جالب توش دیدم:

آموخته ام ...... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید : تومرا . شاد کردی .
آ‌موخته ام ...... وقتی که عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود.
آموخته ام ...... داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد .

آموخته ام ...... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم .
آموخته ام ...... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .

آموخته ام ...... که پول شخصیت نمی خرد .
آموخته ام ...... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام ...... که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام ...... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام ...... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .
آموخته ام ...... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.
آموخته ام ...... که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .

آموخته ام ...... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب کنم.
آموخته ام ...... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید .

آموخته ام ...... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست اوست و قلبی است برای فهمیدن وی .

خب منم اینا رو سعی کردم بیاموزم،البته یه شعر هم دیدم که در کنار این پر از معنا بود:

گفتم غم تو دارم
گفتا چشت در آید
گفتم که ماه من شو
گفتا دلم نخواهد

چشمک


 
 
تلخی و شیرینی
نویسنده : مهدی رحیمی - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩
 

تا حالا همش به این فک می کردم که چه لذت و شیرینی داره اگه بتونی به دوستات کمکی کنی ولی الان فک می کنم چقدر تلخه اگه نتونی اونجایی که لازمه به دوستات کمک کنی.

من باس چه کار می کردم که نکردم؟


 
 
نوروز مبارک
نویسنده : مهدی رحیمی - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩
 

الان ٢٩ اسفند ١٣٨٩ ساعت: ٠۵:٠١ ب.ظ.

یه سال دیگه هم گذشت. سالی که پر بود از خاطرات شیرین ودوست داشتنی که هر وقت چیزی ازش یادم می یاد، فقط لذت می برم. هنوز این فکر که ۴ ماه اول امسال رو تو دانشگاه بودم عجیبه. نمی دونم چرا همش فکر می کنم خیلی از اون موقع گذشته. این روزا هر وقت به وبلاگ های همسایه سر می زدم همه دارن عیدو تبریک می گن. گویا من جز آخرین کسایی یم که واسه تبریک دارم پست می زارم.

از همین جا دوست دارم به همه ی دوستام، اونایی که به وبلاگ سر زدن، اونایی که دوست داشتن سر بزنن ولی موقعیتش پیش نیومده، و اونایی که جدیدا به علت خواب زیاد وقت نمی کنن بهم سر بزنن! و اونایی که جدیدا دنبال کارای شیرینین!، که سرشون شلوغه و ایشالله تو پست های بعدی ازشون می نویسم، به همه و همه که تو این چند سالی که از خدا عمر گرفتم با هاشون دوست بودم، عیدو تبریک می گم و امیدوارم درسال جدید همش از همشون! خبر های شیرین بهم برسه و همیشه موفق و سربلند ببینمشون.

آرزوی بزرگ دیگم برای همه ی ایرانی هاست. امید وارم ایرانی به اون چیزی که لایقشه برسه و یه سری از افراد این قد واسه مردم مشکل درست نکنن ، وجدان های خوابیده بیدار شه و زندگی ها زیبا تر و با احترام به همدیگه باشه. و از همه مهم تر تعصبات زشت از زهن خیلی ها دور شه.

و در آخر از خدا می خوام کمکم کنه تا در سال جدید تصمیم های درست بگیرم و بتونم کاری کنم که در پایان سال دیگه کسی ازم دلخور نباشه و همه دوستام برام دعا کنن.

 


 
 
رفیق روز های خوب رفیق خوبه روزها
نویسنده : مهدی رحیمی - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
 

تا اونجایی که یادم می یاد تو پونزده شونزه سال پیش این روزا همیشه برام پر از اشتیاق نزدیک شدن به عید بود. تا قبل دانشگاه بیشتر وقتمون تو این روزا به دو کار می گذشت،  یکی صحبت کردن با مدیر برای تعطیل کردن مدرسه بود، اما بیچاره ها با این که از خداشون بود به ما نمی تونستن بگن نیاین، و دومی نقشه کشیدن با بچه ها واسه اینکه همه نریم،البته همیشه دو سه نفری با ساز مخالف هم حال آدمو حسابی می گرفتن. شیرین ترین خاطره هم مربوط به سالی بود که کل کلاس از رو بی اعتمادی به هم سر صبح تو کوچه ی کنار مدرسه جمع شدن و به خونه برگشتن!!!

دانشگاه که نیازی به این برنامه ها نداشت! دیگه دودر کردن کلاسا واسه ما کلا کار بدی به حساب نمی اومد. اما بازم یه تعطیلی درست و حسابی و برگشتن به خونه حس خوبی داشت.

اما امسال با مدت بی کاری ٧ ماهه که بد کنکور نصیبم شده، دیگه نزدیک شدن به عید اون حال و هوای همیشگی رو نداره. خواب، موسیقی،خوراک، خواب، قدم زدن، خواب، فیلم دیدن، خواب، فیس بوک، خواب...

دیگه حرفی واسه گفتن نمی زاره، امروز که فیس بوک رو متر می کردم شعر باحالی رو یکی از دوستام گذاشته بود که خیلی با هاش حال کردم، گفتم تو این پست بزارمش تا شاید یه رهگذری با هاش حال کنه...

من از تو دل نمیبرم اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفته ای تو را... به خاطرات بسپرم

هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام
منی که در جوانی ام بخاطرت شکسته ام

تو در سراب آینه شبانه خنده میکنی
من شکست داده را خودت برنده میکنی

نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم

رفیق روز های خوب رفیق خوبه روزها
همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها

صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

شاعر: امیر ارجینی

 


 
 
شروعی دوباره
نویسنده : مهدی رحیمی - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
 

بالاخره زمان گذشت و با گذشتنش منو از شر کنکور ارشد خلاص کرد. ۵ ماه زندگیم شده بود کنکور آزمایشی و صحبت از سوالات کنکور. بهترین تعبیری که براش دارم زندگی تک محصولیه. همه ی کارو زندگی میشه یه چیز. باید فکر کنم که ایشالله قبول شم ولی اگه نشه حس تلف کردنه زندگی و بعدش خدمت مقدس الافی نمی دونم مسیر زندگیمو چه جوری می کشه!

چند روز بعد کنکور رفتم مشهد. تو این هفته اتفاقات جالبی افتاد که خیلی از خاطرات شیرین رو واسم زنده کرد. حضور تو جلسه ی نشریه ای که تقریبا ١٢ شماره باهاش بودم، قدم زدن تو سالن دانشکده، دیدن فیلم تو آمفی تئاتر و تمرین سرود با بچه ها واسه ساختن یه کلیپ باحال واسه بازنشسته شدن یکی از استادا. این قد باحال بود که خیلی دلم هوای رفتن دوباره به سمت دانشگاه کرده.

قسمت دیگه داستان دیدن دوستایی بود که این ۴ سال رو با اونا سپری کردم و شادو خوشحال با همشون خداحافظی کردم. واقعا داشتن این همه دوست با مرام، شاد و دوست داشتنی تو هیچ جا غیر دانشگاه امکان پذیر نبود.

همیشه وقتی سرم واسه کنکور و این حرفا شلوغ بوده، آرزوم این بوده که سرم خلوت شه و به کارایی که دوست دارم برسم. حالا این سوال تو ذهنمه که من چی دوست دارم؟ این ۶ ماه رو چی کار کنم که پشیمون نشم؟


 
 
← صفحه بعد